ساعت 10:35 يكي از شب هاي پاييزي، اتاق كوچك محل استراحت عوامل برنامه «دو قدم مانده به صبح» درست كنار اتاقك برنامه جنجالي 90 كه فعلاً درش بسته است ـ چند مبل راحتي سبزرنگ و ميزي براي سرو چاي قند پهلو.
درست در همان فرصت اوليه تعارف مسؤول چاي براي نوشيدن گل چاي دم كشيده، محمد صالح علاء هم از اتاق گريم مي آيد.
مي آيد تا همراه با چاي و نبات مخصوص به خودش، پيش از شروع برنامه برگه هاي بريده جرايد همراهش را نيز از نظر بگذراند.
همانجا در ميان انتظار، چاي، قند و نبات و گذر از اتفاقات جرايد، چهره به چهره مي شويم.
او همچنان با عينك دور مشكي و مستطيلي اش كه مانند يك كتاب گشوده اما ناخوانا بر چهره اش نقش بسته، در حال مطالعه برگه هاي انتخابي است. تكه هاي بريده شده مطالب روزنامه هاي صبح و عصر با نظم خاصي بر روي برگه هاي سفيد A4 چسبانده شده اند. اما او حواسش به قرارمان هست كه مي گويد: من در خدمتتان هستم.
 
بدون تأخير، كنجكاوي ام را بروز مي دهم و مي پرسم: اين كار هر روزتان است؟
همكاران اينها را انتخاب مي كنند. بعد من سراسيمه بريده جرايد را تورق مي كنم. آنهايي را كه به نظرم مي رسد مي تواند به عنوان يكي از ملاك هايم، شبكه چهاري باشد، انتخاب مي كنم.
 
يعني چطور باشد؟
متناسب با كنجكاوي هاي مخاطب شبكه چهار باشد.
 
به زعم شما مخاطب شبكه چهار چه كساني هستند؟ آيا به اين برنامه تنها فرهيختگان توجه نشان مي دهند.
نه، اخيراً متوجه شده ام كه به طور مستمر در شبكه محترم چهار عموماً مخاطبان ما از فرهيختگان هستند. براي اين كه عموم مردم ما به خصوص در شهرستان هاي دور دست با اين برنامه زلف گره زده اند. شايد پيش پيش فكر مي كرديم كه اين برنامه براي اليت ها باشد و نخبگان جامعه، مثلاً طبقه دانشگاهي و امثال آن را در بر گيرد. الان كه آحاد مردم و صنوف فكري و دانشي مختلف با برنامه زلف گره مي زنند و ارتباط برقرار مي كنند، بيش از پيش متوجه شديم كه مردم ما با فرهنگ هستند. همان طور كه بهتر مي دانيد موضوع سواد با موضوع فرهنگ دو پديده جداگانه هستند. آدمي مي تواند با سواد باشد، رئيس دانشگاه كلمبيا باشد ولي با فرهنگ نباشد.
يك بار ديگر در راديو هم گفتم، اين بمب هايي را كه در دنيا درست مي كنند و ول مي دهند و چندين هزار نفر را در ناكازاكي و هيروشيما مي كشند، اينها را اصغر قاتل، فري دست قشنگ و بيژن تا به تا كه نساخته اند، بلكه اساتيد محترم دانشگاه هاي فلان و بهمان ساخته اند. بنابراين فرهنگ ماهوي با سواد دو پديده متفاوت هستند.
به نظر من مردم ما افراد با فرهنگي هستند. همان تعريفي كه شما مي فرماييد:«فرهيختگان». بنابراين اگر خبري شبكه چهاري بود و متناسب با كنجكاوي هاي مخاطبش، آن را سوا مي كنم.
 
با توجه به موضوعيت هاي مختلف برنامه، براي انتقال اطلاعات حد و مرز خاصي قائل هستيد و يا در انتخاب اخبار دستتان كاملاً باز است؟
سوال بسيار درستي است. معمولاً ما اخباري را كه متناسب با موضوعات برنامه يا در حوزه جمال شناختي و فرهنگ، فهرست بشود انعكاس مي دهيم نه اخبار اقتصادي، اجتماعي، سياسي و مانند آن. مگر اين كه خبري از حوزه هاي اقتصادي، اجتماعي و... ارتباطي با موضوع برنامه آن شب ما داشته باشد.
 
آنچه از شروع برنامه جلب نظر مي كند، استفاده شما از ادبيات و تركيب ها ي كمتر معمولي چون نثر بيهقي و سهروردي و... است. به دليل خاصي از اصطلاحاتي چون زلف گره زدن، يكان يكان، مرغزار گفت وگو و... استفاده مي كنيد؟
آن كه گفتيد Vocabulary انتخاب واژگاني من است، يعني فرهنگ الفبايي من.
 
خب اين فرهنگ از كجا آمده است؟
هميشه من چه از نوجواني كه نمايشنامه نويس و فيلمنامه نويس بودم و در صدا و سيما كار مي كردم تا همين سال هايي كه در راديو حرف مي زنم، اين Vocabulary شخصي من بوده وهست.
 
فكر نمي كنيد غلظت استفاده از آن در اين برنامه بيشتر شده باشد؟
اتفاقاً اين در راديو بيشتر است؛ چون من با مخاطب عام خيلي راحت ترم و مخاطبم را در آنجا مي شناسم. بنابراين راجع به نثر بيهقي بايد بگويم كه خيلي دوست داشتم مثل بيهقي حرف بزنم. چون من عقيده دارم زبان فارسي اختراع سه نفر است كه يكي اش ابوالفضل بيهقي عزيز است باتاريخ بيهقي، ديگري سعدي عزيز و يكي ديگرش هم حكيم توس است. اما من زبان ويژه خودم را دارم. مثلاً فردوسي واژگان معرب ندارد. در حالي كه من واژگان معرب دارم و... علاقه ام به حوزه ادبيات بر مي گردد به همان اول كه من مي نوشتم. نمايشنامه و فيلمنامه، بعد هم ترانه و...
 
اما ترانه به زبان عاميانه نزديك تر است.
بله، به همين علت است كه به نظر خودم من يك زبان سهل و ممتنع دارم. بعد به همين دليل، من بعد از انقلاب، با وجود اين كه درس هايي كه قبلاً خوانده بودم هيچ ارتباطي به ادبيات نداشت، رفتم وفوق ليسانس زبان و ادبيات فارسي را در دانشگاه علامه طباطبايي خواندم و مسائل پس از آن...
 
همان طور كه اشاره كرديد، ساليان زيادي است كه مخاطب راديو با صداي شما عجين شده، فكر نمي كنيد اين حضور تصويري شما بعد از اين همه سال باعث شود تصوير ذهني مخاطب راديو شما به هم بريزد؟
بله، درست است. من در حال حاضر از اين جهت خيلي غمگين هستم. چون از سال 69 تا الان تقريباً اعلام كرده ام كه فيلم بازي نمي كنم. البته بعدش در سال 75 به اصرار در جايي بازي كردم، ولي چند سالي است كه با وجود پيشنهادهاي مختلف، به هيچ وجه بازي نمي كنم. تلويزيون هم به هيچ رويي نمي روم. در مورد اين برنامه هم بالاخره آقاي بشيري عزيز و شبكه چهار و آقاي سيفي آزاد و آقاي دكتر پورحسين لطف كردند كه آمدم.
اما در مورد تصوير ذهني مخاطب، اتفاقاً من خيلي دوست دارم پشت حرف ها و اطلاعات مكتوب قايم بشوم. دوست دارم كه اين طور باشد اما خب چه كنم كه نشده است.
 
با وجود اين، رو شدن تصويري، فكر نمي كنيد كه كارتان در راديو سخت تر شده باشد؟
نه، من مشتري هاي خودم را دارم و حرف هاي خودم را مي زنم. اتفاقاً آنجا كه مي روم برايم يك جور دلبري است، باغ دلگشاست. در راديو خيلي احساس راحتي مي كنم و راحت ترم.
 
يك سوال مكرر كه حتماً زياد هم شنيده ايد، طرح اين برنامه از كجا آمده و محمد صالح علاء چقدر در شكل گيري اش سهيم بوده؟
چندمين بار است كه عرض مي كنم، من اينجا فقط مجري هستم.
 
خب اگر مجري هستيد چرا در طول برنامه بيشتردر پوسته يك دانشجو ظاهر مي شويد و نه مثلاً داناي كل كه اين روزها بسيار باب شده و به نظر برخي يك امتياز در اجرا محسوب مي شود؟
درست است، سوال هوشمندانه اي است. چرا اين را مي گويم چون من خودم در روزنامه ها خواندم كه چند تا منتقد و ايضاً مردمي كه مصاحبه كرده بودند و همچنين پيامك هايي كه مي رسد، لطف كرده اند و گفته اند صالح علاء اغلب اين مباحث را مي داند ولي جوري برخورد مي كند كه انگار هيچ چيز نمي داند يا مثلاً عيناً از بابل نوشته بودند كه صالح علاء مرتب مي گويد: من از شما آموختم و يكي اين كه كم حرف مي زند، به عبارتي من را خيلي دست بالا گرفته اند.
فكر مي كنم چون من به دليل سال ها تجربه يك ريزه حرفه اي هستم، اين را مي گويند. با اين همه ما ميهمان را دعوت مي كنيم كه حرف هاي او را بشنويم. اين خيلي مهم است، ما ميهمان را دعوت نمي كنيم كه به اين بهانه حرف هاي خودمان را بزنيم يا اين كه خداي ناكرده به آنها اسائه ادب كنيم. به نظرم مي رسد كه به خصوص در اين شبكه با اين سطح از برنامه وظيفه امان است كه اين نوع احترام اجتماعي را غلظت بدهيم. گاهي مي شود كه تهيه كننده در گوشي من مي گويد، يا مدير شبكه يا مدير گروه، چرا اينقدر كم حرف مي زني و اغلب هم همكاران من و مردم گفتند فلاني بيشتر حرف بزند و يا شعرها و قصه هايش را بخواند، من تا اندازه اي كه تعادل حفظ شود، معمولاً يك چكه مي گويم، البته بدون دلبري هايي كه در راديو دارم و البته بد نيست كه اين طور باشد.
 
خواست خودتان بود كه به عنوان مجري اصلي و ارتباط دهنده باشيد، نه يك مجري كارشناس؟
قرار بود كه من در برنامه باشم، بعد ديدم كه من ذوالفنون نيستم، از طرفي آن كارشناسي كه آنجاست به خصوص كارشناس هايي كه الان در برنامه هستند، اغلب آدم هاي متخصص، كار بلد و فرهيخته اند، به نظرم اگر من هم بخواهم نظر بدهم، يك جور تداخل صورت مي گيرد كه از ميان آن هم چيزي در نمي آيد، تازه مدت برنامه آنقدر كم است كه به خود كارشناس بيچاره وقت نمي رسد كه بخواهد با ميهمانش زاد و ولد فكري داشته باشد، حالا ديگر من بيايم و افاضات كنم، خيلي ناجور مي شود.
بله، از اول اينجوري بود كه من بنشينم و ميهمانان در كنار كارشناسان حرف بزنند ولي تجربه اين شد كه حالا مي بينيد.
 
اما اغلب از شما اين توقع را دارند كه در بازگشت دوباره به تلويزيون آن هم با يك برنامه متفاوت، حتماً دستي هم بر آتش داشته باشيد.
بله شايد به دليل آن است كه كار قبلي من شبيه اين كار بوده ولي دراين برنامه خوشبختانه من فقط مجري هستم و واقعاً تا آنجايي كه بتوانم دخالت نمي كنم.
اما مشخص مي شودكه اين برنامه از يك طرح طولاني مدتي به وجود آمده و ماه ها روي آن فكر و كار شده تا آدم ها انتخاب شده اند و كار به جايي رسيده كه مجموعه اش ظاهراً با آحاد مردم به حمدالله ارتباط برقرار كرده است. به عنوان مثال شخصي از يك خبرگزاري با من مصاحبه مي كرد و مي گفت اين هموطنان جان يا بينندگان جان تبديل شده است به يك تكه كلام.
 
به نظرتان اين گرته برداري چه تأثير مثبتي در بر دارد؟
البته من از اين نظر خوشحالم كه يكي از مديران مي گفت تلويزيون ما و راديو ايران ايضاً به سمتي رفته بود كه هر قدر عوامانه تر حرف مي زنند ـ عوامانه تر نه عاميانه تر و نه اين كه يا خداي ناكرده ناسزا مي گفتند ـ يك جور واگير شده بود و يا بحث هاي سلبي مي كردند و ... اما خوشبختانه اين برنامه كه به مردم احترام مي گذارد و در آن محترمانه رفتار مي شود، با چنين شرايطي توانسته با مردم ارتباط برقرار كند.
 
به اين دليل است كه دايره لغات ما در تلويزيون دچار يك جور سيكل محدود شده است؟
نه اين طور نيست. در ادبياتمان به يك قناعتي رسيده ايم.
 
منظورم ادبيات محاوره اي و شفاهي در تلويزيون است؟
ادبيات شفاهي بله، اتفاقاً من چند دفعه آشكارا به سمت اين حركت خيز برداشتم. نمونه اي كه به سن و سال شما بخورد مربوط به سال هايي بود كه من برنامه «تا هشت و نيم» را مي ساختم. آنجا من  شروع كردم يك سري واژگان زبان «شفاهي ـ رسانه اي» درست كردم. اوايل بعضي ها خيلي من را مسخره مي كردند و طعنه مي زدند و برخي هم تكريم كردند، اما اين فرهنگ بالاخره جا افتاد و يك زبان شفاهي ـ رسانه اي ايجاد شد و در روزنامه ايران آن زمان به ادبيات آن برنامه پرداخته شد. اما من سينه ام پر است، مي بينم اساتيدي هستند كه خيلي چيزها را نمي دانند.
من شب هاي اول اجراي برنامه فقط آقاي دكتر ديناني را كه واقعاً حكيم اكبر هستند ديدم كه ما را در راهرو ديد و گفت:« صالح علاء من خيلي تحسينت مي كنم بابت اين واژه هاي نويي كه مي آوري، واژه هايي كه ديگر پنهان شده و مستعمل نيست.» و من تأسفم از
اين جهت است كه بعضي از اساتيد اصلاً برخي عبارات به گوششان هم نخورده و برخي اوقات من مجبور مي شوم برايشان توضيح بدهم و به يادشان بيندازم. چه نويسندگان مشهور و بزرگي هستند كه ابتدايي ترين چيزها را نمي دانند! متأسفانه اين طوري است. اما ما خيلي در ادبيات شفاهي مان به قناعت فرهنگي رسيده ايم. من معتقدم چه رسانه، چه راديو و چه تلويزيون براي ادبيات قومي و ملي ما حكم متر و شاغول را دارند. بنابراين وقتي كه من مي گويم تِوانا يا تِوان چون كه يكي از شناسگان زبان فارسي اين است كه حركت حرف اول زير باشد. شما شِكوفه را كه نمي توانيد بگوييد شَكوفه يا بِستر را بَستر، پِيام را پَيام. البته شايد عوام بگويند. اما شما كه در رسانه هستيد نبايد بگوييد. اما بعضي اوقات در رسانه و تلويزيون مي بينيم كه توجه نمي شود. خب اين خيلي مصيبت بزرگي است.
بنابراين زبان فارسي مثل زبان لاتين نيست و مواردي وجود دارد كه مردم كاري ندارند جز اين كه اقتداء كنند به صدا و سيما. وقتي در آنجا چيزي غلط گفته شود اين غلط شمول و همه گير مي شود و در اين صورت چطور مي توان دوباره به آنها توضيح داد، وقتي كه يك دانشمند در صدا و سيما اين طور صحبت مي كند و مروج آن است. مي خواهم بگويم در اين صورت، آدمي كه از ادبيات درست استفاده مي كند هم بلاكش مي شود.
 
مقصر كيست؟
من مي گويم اين تقصير من است، من قلم دستم بوده و كار فرهنگي خودم را درست انجام نداده ام.
اما اين حالت خوب است كه مي شنوم «هموطنان جان» يا امثالهم بين مردم باب شده، حال آدمي خوب مي شود.
 
بسياري شكل گيري حركت هاي نويي را كه اخيراً در شبكه چهار روي مي دهد به حضور دكتر رضا پورحسين نسبت مي دهند. شما به عنوان يك برنامه ساز رسانه اي چه نظري داريد؟
 به نظرم خيلي درست است. من اصلاً در تلويزيون حرف نمي زنم. به هيچ وجه تا جايي كه اين امر تبديل به يك نقار و گلايه شده است. همان طور كه پيش پيش گفتم با آقاي بشيري ارتباطي برقرار شد و سبب گرديد، اين كار را شروع كنيم. البته من در جايي خواندم كه اين برنامه ابتكار آقاي دكتر پورحسين بوده، ايشان مديري دانشي است و كار رسانه راخوب مي شناسد و به نظرم يك مدير خيلي رسانه اي است. البته بيشتر از اين هم نمي خواهم تعريف كنم چون الان دارم با ايشان كار كنم. ان شاء الله بماند براي بعدها كه كار تمام شد.
 
پس امكان اين وجود داشت كه اگر دكتر پورحسين به شبكه چهار نيامده بود، اين برنامه ساخته نشود؟
حتماً. صد درصد.
 
شما در انتخاب مجري ـ كارشناس ها و يا طراحي اي كه در خلال برنامه صورت مي گيرد، دخيل نيستيد؟
در مورد كارشناس ها نه اصلاً. طراحي دكور، كار آقاي جعفري است؛ اما اگر آقاي بشيري در موردي با من مشورت بكنند، صحبت مي كنيم. در غير اين صورت نه.
 
همه چيز در اين صورت از انتخاب ميهمان و... بر مي گردد به سعيد بشيري؟
بله ابتدا آقاي بشيري است و گروه مشورتي كه دارند و زحمت مي كشند و ...
 
در«دو قدم مانده به صبح» با خطر رسيدن به ورطه تكرار چه مي كنيد؟
ببينيد، به نظر من بد نيست يك وقت هايي برنامه اي به ورطه تكرار نيفتد. من از روي تجربيات تاريخي خودم به عنوان كسي كه اين رشته را سال ها خوانده، درس داده و عملاً كار كرده مي گويم، حتي در درسي هم كه معمولاً به دانشجويان رشته كارگرداني مي دهم عنوان مي كنم كه اين نقطه اوج خيلي خوب است، اما فكر نمي كنم بتوان هميشه در نقطه اوج ماند. بد نيست حالتي باشد تا سطح توقع هم پايين بيايد و دوباره ...
اما اگر برنامه اي به ملال و تكرار بيفتد يعني جوري باشد كه ديگر مخاطبش را متعجب نكند، ديگر زوال برنامه است و فاتحه اش را بايد خواند. حفظ اوج بسيار كار دشواري است چون متخصصان اندك اند، اغلب فرهيختگان فكر مي كنند تلويزيون چيزي به آنها اضافه نمي كند. پس بايد مجاب شوند تا داخل يك برنامه بيايند. آن برنامه بايد خيلي شبكه چهاري باشد و يا خيلي خوشنام كه چنين افرادي قبول بكنند.
 
خب به نظر شما «دو  قدم مانده به صبح» تا كي در اوج خواهد ماند؟
تا زماني كه ميهمانان آن شخصيت هاي فرهيخته و متخصصي باشند و قبول كنند به برنامه بيايند، برنامه در قله است.
 
چقدر مايل هستيد اين برنامه ادامه پيدا كند؟
البته من شايد يك سري كارهاي خوب مانند اين برنامه در زندگي ام كرده باشم اما خيلي  موافق نيستم كه آن كار ادامه داشته باشد.
فكر مي كنم يك جايي بايد تمام بشود و آدم برود و دوباره خودش را نگاه كند، دنيا را نگاه كند، فكر كند، بشنود، ببيند و دوباره كار ديگري انجام دهد. به نظرم خيلي نبايد يك برنامه نخ نما شود.
 
فكر نمي كنيد پخش تقريباً هر شب اين برنامه سرعت رسيدن آن را به تكرار افزايش مي دهد؟
بله، شبانه بودن آن، كار سختي است. البته براي من سخت نيست، چون من خودم نان آور شبم. از ماه و شب انرژي مي گيرم ولي، يكي از خوبي هايش اين است كه پخش آن پنج شب هفته است و 3 شب در هفته نيست، كه اگر آن طور بود، خيلي دردناك مي شد، ولي خب، تا حالا روند برنامه خوب بوده و چنين اتفاقي نيفتاده...
 
اين كه برنامه در هر شب به شخص خاصي تقديم مي شود، در طراحي و برنامه ريزي اوليه كار بود؟
نه، اين چيزهاي كوچك كوچكش مال من است.
 
علت اين «تقديم» چيست؟
چون فكر كردم فرصت خوبي است براي اين كار، مثلاً فرض كنيد در يكي از برنامه ها دوستم ژوليده نيشابوري كه خيلي شاعر متواضع و گمنامي است فوت شده بود. يا آقاي هنر دوست قائم مقام صدا و سيما كه يك انسان نازنين و واقعاً آدم خدومي بود، رفت و... كجا فرصت براي من پيش مي آيد كه به چنين آدم هايي عرض ارادتي بكنم؟
پس اين اتفاق بد نيست. فكر مي كنم مردم هم از آن بدشان نيامده.
 
از سوي بينندگانتان هم پيشنهادي داشتيد مبني بر اين كه بخواهند برنامه اي را به شخص خاصي تقديم كنيد؟
نه تا حالا پيش نيامده، البته يك بار آقاي رحمانيان عزيز كه يكي از كارشناسان خوب ما است، گفتش: كه من مي خواستم اجراي يك شب را به كسي تقديم كنم (كه در سفر حج با هم بوده ايم) و من گفتم باشد، اين كار را بكنيد اما غير از اين كسي از من نخواسته بود كه برنامه را به كس ديگري تقديم كن. البته اگر پيشنهاد خوبي در اين زمينه باشد، استقبال مي كنيم.
صداي عقربه هاي ساعت بلند مي شود و نوايي كه نشان دهنده آغاز برنامه و رسيدن ما به مرز نيمه شب است.
صالح علاء مي رود تا در مقابل بينندگان جان بنشيند. پس با درود و بدرودي ديگر راهي «دو قدم مانده به صبح» مي شويم و لاغير.
    

منبع مطلب:سیما فیلم-سمانه احمدی

 

 

 تمامی حقوق این صفحه متعلق به سایت 30نماایران است-کپی از آن تنها با نام منبع مجاز است

 (صفحه اول)    -    ( تماس با ما)